خرید بک لینک

تحمل به زور یک دوست قدیمی

به زور دارم میرم زمان آینده با دوستم بیرون

همین که طرف نمیفهمه من اصلا از امامزاده

خوشم‌ نمی یاد و اصلا اعتقادی به همچین جایی

ندارم و اونم ساعت ۳ ظهر، یعنی ما خیلی از هم دوریم

پ.ن: انقدر صورتم رو کج و کوله کردم که گفت خب پاشو

بریم یه جای دیگه و اگه گفته بودی بهم میگفتم بریم کافه

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:28

اگه چندسال پیش بهم می‌گفتن یه روزی قرار نصف شب با یه هندی سر یه پسر دیگه‌ای دعواتونبشه خندم میگرفت ولی این تصویری بود که ۴ صبحامروز تجربه‌اش کردم... وقتی گفت چرا ناراحتی؟ و من براش ابتدا کردم از اینکه دیروز چه اتفاق‌هاییافتاد حرف زدن و یهوویی تا رسیدم به اون یکی پسرکه با پررویی تمام من رو متهم کرده بود و یهوویی همهچیز تغییر کرد و تازه شاکی بود چرا جواب پسر رو دادی!و واقعا قهر کرد گفت اصلا برو با اون پسر حرف بزن و تاوقتی بهش ثابت نکردم این سوتفاهم بوده آشتی نکرد خلاصه که شب سختی بود که تا ساعت ۷ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:28

یه شب‌هایی از فکر اینکه واسه تولدش چی بخرم خوابم نمی‌برد، یه شب‌هایی فکر می‌کردم تولدش چه متنی براش بفرستم و آیا توی کلاس تبریک بگم یا توی واتس اپ براش پیام بفرستم... بله، من خیلی ذوق تولدش رو داشتم ولی روز تولدش سکوت کردم و به خودم گفتم به من چه پ‌ن: متاسفانه به خواست ۲ نفر از دوستام تبریک گفتم اولش یه جوری برخورد کرد که فکر کردم من توهم زدم از اینکه ایشون کم‌محلی کرده ولی بعد یادم افتاد که روز اولی که دیدمش برام خاطره روز تولدش رو گفت و مشخص بود براش

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 6:26

فکر می‌کردم روز تولدم و همزمان با ترم جدید استاد جدید رو می‌بینم و دیگه قضیه تموم میشه میره ولی وای از فاطمه که گفت بابا بزاریم این بیچاره یه ترم دیگه هم بیاد و بعد عوضش کنیم. گفتم نه ولی وقتی دیدم بقیه گفتن با استاد مشکلی داری و نتونستم حرفی بزنم گفتم عزیزم خودت برو بگو به آموزشگاه و من نمیتونم برم بگم خواهششش میکنم بگو نه، خواهش میکنم بگو نمی یام خواهششش میکنم حالت ازم بهم بخوره و نخوای من رو ببینی واقعا واقعا واقعا دیگه نمیخوام تیچر من باشی آقا پسر پ.ن:

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 6:26

از هر تعلقی که گذشتم، تواناتر شدم...

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 15:42

اگه بشینم کنارش فقط یه سوال می پرسم چرا من رو نجنگیده باختی

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 11:14

اون همه مدت بهش زنگ می زدم جواب نمی داد و محل نمی داد

و وقتی حوصله اش سر می رفت می یومد سمتم حالا که منم

همین روند رو پیش گرفتم از دست من عصبانیه و قهر می کنه

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 11:14

۲۱ساعت پیش ناهارش رو استوری کرد والان دارن جنازهاش روخاک میکنن

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 9:24

اکسم امروز رفته پیش دوستم که ازش خدمات بگیره و دوستمم

تا دیدتش و شناختشش بدترین خدمات رو بهش داده

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 9:24

خواستم یه تیکه راه رو پیاده بیام یادم اومد اون موقع که رئیس

جمهور مملکت زنده بود داشتن توی شلوغ ترین خیابون این شهر

من رو می نداختن توی ماشین ببرن الان که رئیس جمهورم نداریم

قطعا جنازه ام رو تحویل خانواده ام خواهند داد و دیگه اسنپ گرفتم

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 9:24

کلی اون سری با آقای ادایی حرف زدم که ما به درد هم نمیخوریمولی باز اصرار داشت دلم تنگ شده و ببینمت. منم دیدم بخوام هیکشش بدم خودم اذیت میشم و گفتم باشه شب بیا ببینمت. وقتیاومد خواست بغلم کنه یهوویی به بهونه اینکه وای چه کافه قشنگیجا خالی دادم و از دستش در رفتم و بعدشم گفتم پول شام رو خودم حساب میکنم که بیشتر از این زیر دین کسی نباشم. اونجاکه نشستیم من انقدر خسته بودم که فقط میگفتم کاش فقط زودترتموم بشه برم بخوابم و حتی چشمام هی داشت می رفت بعد آقای ادایی چکار میکرد؟ هیچی به صورت خودخواهانه ای هی حرف می زد. آخرش دیگه عصبی شدم گفتم ببین ما به درد همنمی خوریم گفت نه من خیلی خوشحالم تو رو دارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 20:45

دیروز یهوویی گفتن تو باید با فیلمسازها در ارتباط باشی و زودتند سریع زنگشون بزن. گفتم این کار بخش های دیگه اس نه منگفت خب اون ها همکاری نکردن منم شروع کردم فس فس کردنو هی غرغر کردن که من نمی رسم و یعنی چی این کار؟ این کارالان نیست و کار زمان بریه. خلاصه هی داشتم غر می زدم کهیهوویی مدیر ترک اومد گفت کم کاری هم کردی اشکال نداره چون خودمون می تونیم برداریم منم سریع رفتم به معاون اطلاعدادم که بفهمه این کارها واسه من قفل که از حق دیگران بزنم وبکنم توی حلق این. امروز زودتر اومدم نسخه قراردادم رو بدزدم کهاگه پول منم خواست بخوره مدرک داشته باشم ولی عوضی قراردادمرو برداشته و نمی دونم کجا گذاشته!!! حالا موندم چکار کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 20:45

خب حالا که عصبانیتم فروکش کرده می فهمم که یکم زیاده رویکردم. قضیه از این قرار بود که دوست من حالش بد شده بود ورفته بود درمونگاه اونم با کی؟ صاحبکار مغازه قبلی که کار میکرداونجا خیلی حالت عاشق و معشوق گرفته بودن و یکی برام فیلمشرو فرستاد که این دوست تو با یکی رفته درمونگاه. فیلمش رو کهدیدم که چجوری مرد گرفته بودش حالم بهم خورد که چرا بهمنگفته با این دوست شده؟؟ چرا باید به آخر اسمش جون بچسبونهدر حالتی که می دونه این چقدر پست فطرته!!! خلاصه همه این هارو دیدم و ازش پرسیدم چه خبر؟ فقط گفت حالم بد شد و رفتمسرم زدم و نگفت با کی. این باعث شد صدبرابر عصبی بشم و دیگهنخوام حتی باهاش حرف بزنم ولی الان میگم زندگی خودش بودهالبته یه طرفشم زندگی من و دیگه نمیخوام باهاش در ارتباط باشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:31

دو هفته پیش من یه دیت رفتم و اونجا پسر خیلی از خودشتعریف میکرد که من کتابخون و هنریم، از قضا یه گالری نقاشیهم نزدیک جایی بود که قرار داشتیم و بهش گفتم بریم اونجااونجا که رسیدیم پسر شروع کرد یه تحلیل هایی از نقاشی کردنکه فکر کنم اگه خود نقاش هم اونجا بود از تعجب شاخ درمی اوردچون نقاشی درمورد شرق بود ایشون درمورد غرب حرف می زد.خلاصه انقدر چرت و پرت گفت و من به طور نامحسوس واسشاصلاح کردم. بعد از همه این ها دوباره باز گفت من خیلی کتابمی خونم و تو کتاب نمی خونی و منم بدون تایید و تکذیبزل زدم بهش و به اصطلاح بهش رو ندادم و بعد بهونه اوردم کهتو خیلی قانون مندی من خیلی بیخیال و نمیتونم باهات باشمکه اصرار داشت نه ما مکمل همیم. بعد پریشب پیام داده بیامپیشت گفتم دارم می رم درمونگاه آمپول بزنم و میخوای بیا اونسمت که فکر میکنین چی شد؟؟؟ هیچی خوابید و بعد یه ربع بیدارشد گفت عزیزم ببخشید خوابم برد و دوباره خوابید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:31

بنظر من هدف از گرفتن عروسی اعلام و آغاز یه زندگی قانونی و

مشترکه به خاطر همین اینکه دختر و پسر بعد از ۸ سال دوستی و

۳ سال عقد و مهاجرت و چندتا خونه عوض کردن عروسی گرفتن

واسم کمی تعجب آوره و هی میگم خب چه دلیلی داشت ۳ سال

پیش مراسم عقد بگیرن بعد دوباره بیان کلی پول بدن عروسی کنن

برچسب: نویسنده: نگین زارعی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:31

صفحه بندی